همانطور که قول داده بودیم، تمامی روزهای از دست رفته بابت اختلالات سراسری اینترنت به اعتبار تمامی
کاربران افزوده شد. با وجود اینکه این قطعی کاملاً خارج از اراده و کنترل ما بود، اما اجازه ندادیم حتی یک
روز از حق شما ضایع شود؛ تمامی خسارات را ما متقبل میشویم چرا که همراهی و رضایت شما باارزشترین دارایی
نایت مووی است. ❤️
×
Lillian Gish
نام اصلی : Lillian Gish
پیشه : نویسنده,موسیقی متن,بازیگر زن
تولد : October 14, 1893 در Springfield, Ohio, USA
مرگ : February 27, 1993 (age 99) در New York City, New York, USA
جوایز : 1 مرتبه نامزدی جایزه .اسکار. همچنین 9 جایزه و نامزد دریافت 2 جایزه دیگر.
مین، سال 1954. در خانه ای ییلاقی، دو خواهر بیوه ی سالخورده، «سارا وبر» (گیش) و «لیبی استرانگ» (دیویس)، هر کدام به شیوه ی خود، شاهد پایان فصل تابستان و گذر عمرشان هستند (در ایام جوانی، همیشه حضور وال ها در ماه اوت در نزدیکی ساحل نشانه ی تغییراتی بوده است).
در طول یک بازی، یک پلیس لس آنجلس، دکتری را که احتمالاً اسلحه کشیده است، می کشد، اما تحقیقات پزشکی قانونی هیچ اسلحه ای پیدا نمی کند، و پلیس را مجبور می کند که برای پاک کردن نامش به دنبال آن بگردد...
پس از هفت سال خواستگاری با زنی به نام ورا، زمانی که او در نهایت تصمیم می گیرد مرد سومی به نام گیدئون را بپذیرد. جک و لئو تصمیم می گیرند خود را در جنگل های ورمونت نزدیک خانه او خلوت کنند...
سارق جوانى ، « بن هارپر » ( گریوز ) به جرم قتل اعدام میشود اما به واعظ روان پریش ، « هرى پوئل » ( میچم ) بروز نمیدهد که پول سرقتى خود را کجا مخفى کرده است . « هرى » نیز پس از آزادى سراغ خانواده ى « هارپر » میرود و میکوشد تا از جاى پولها باخبر شود . پسر کوچک خانواده ، « جان » ( چاپین ) میداند که پدرش پولها را در عروسک خواهرش ( بروس ) مخفى کرده …
در یک کلینیک روانپزشکی خصوصی، داستان ها و تعاملات روزانه بین پزشکان، پرستاران، مدیران، خیرین و بیماران با بحران های شخصی و خانوادگی این افراد برجسته می شود...
"ابن آدامز" هنرمندی در دوران رکود اقتصادی نیویورک است که هیچگاه منبع الهامی برای نقاشیهایش پیدا نکرده است. روزی که بالاخره خریداری برای یکی از نقاشیهایش پیدا شده، سر و کله "جنی اپلتون" دختری اسرارآمیز پیدا شده و با او رابطه دوستانه برقرار می کند...
« اسکات چاوز » ( مارشال ) به جرم قتل همسر سرخپوستش و محبوب او به دار آویخته مىشود و سرپرستى « پرل » ( جونز ) دختر « اسکات » را سلطان گله دارى منطقه ، « مکانلز » ( باریمور ) به عهده مىگیرد .
مردی که از جنایت های ارتش نازی برعلیه روستای نروژی اش به ستوح آمده، به انگلستان فرار میکند و در عوض با یک نیروی ویژه کماندو به سراغ ظالمان بازمیگردد...