همانطور که قول داده بودیم، تمامی روزهای از دست رفته بابت اختلالات سراسری اینترنت به اعتبار تمامی
کاربران افزوده شد. با وجود اینکه این قطعی کاملاً خارج از اراده و کنترل ما بود، اما اجازه ندادیم حتی یک
روز از حق شما ضایع شود؛ تمامی خسارات را ما متقبل میشویم چرا که همراهی و رضایت شما باارزشترین دارایی
نایت مووی است. ❤️
لالایی ها اولین ارتباط ما با جهان است - تجربه ای جهانی که همه ما به اشتراک می گذاریم، اما عمیقاً شخصی باقی می ماند. "آیا میتوانی آهنگی را به خاطر بیاوری که مادرت بخواند تا تو بخوابی؟" ...
زلیخا بازگشته است: دیوانه و صریحتر از همیشه، و همچنان خودش را به انواع دردسرها میاندازد. زلیخا که در فیلم اول به دنبال عشق بود، اکنون در دنباله فیلم به دنبال حرفه است؛ چرا که آرزوی آشپز شدن دارد و در یک رستوران مجلل مشغول به کار میشود. آیا بالاخره رویاهای زلیخا به حقیقت میپیوندد، یا دنیای واقعی قلبش را میشکند و او را ناامید میکند؟
کان یک فروشنده مواد مخدر در برلین است. او راهی برای تغییر وضعیت خود نمی بیند تا اینکه تأمین کننده او هاکان به او پیشنهاد کند که یک بار را اداره کند ...
یک افسر زن که برای اینترپل کار میکند پس از اینکه متوجه میشود دزد هنری که به دنبال او بوده معشوق سابق او است، نقشهای برای دستگیری او در حین ارتکاب جرم طراحی میکند...
علی کمال و واهی، دو همدم دوران کودکی، با اشتیاقی وصفناپذیر، رو به سوی ساخت فیلمی برای یاشیلچام نهادند. در آن عصر طلایی سینما که یاشیلچام بر اوج شکوه خود میدرخشید، این دو دوست سادهدل گمان میبردند که رسیدن به این آرزو کار دشواری نیست. اما خیلی زود، پیچیدگیهای نهفته در صنعت سینما و بهویژه یاشیلچام، رویاهای شیرین آنها را به چالش کشید.
کومالی سبر در حالی از تخریب خانه سالمندان در محله پدربزرگش مطلع می شود که در حال درخواست دختر از پسر بزرگش چوهر است و این تصور را ایجاد می کند که از این تخریب جلوگیری خواهد شد...
یک فوتبالیست مشتاق، برای رسیدن به رویای خود، با پدر سختگیرش مخالفت میکند و با چالشهای خانواده، عشق و هویت خود روبرو میشود - همه اینها به نام بزرگی و عظمت.
ماسال سالهاست که عاشق آکین، پسر خوشتیپ رئیسش است، اما آکین از احساسات او بیخبر است. شروع رابطه آکین با جانسو، موفقترین زن شرکت، نیز برای ماسال چالشی است.
جمال، یک آرایشگر ساکن شهر آخیسار، با مشکلی غیرمنتظره روبهرو میشود. در این شهر کوچک، جایی که همه یکدیگر را میشناسند، افراد دارای قدرتهای عجیبی هستند.
توماس آرسلان در بهار 2005 از استانبول و آنکارا به جنوب غربی و از آنجا به مرز ایران سفر کرد. این نگاه شخصی او به این کشور است: نه گزارش روزنامه نگاری، بلکه برداشت هایی از زندگی روزمره.