همانطور که قول داده بودیم، تمامی روزهای از دست رفته بابت اختلالات سراسری اینترنت به اعتبار تمامی
کاربران افزوده شد. با وجود اینکه این قطعی کاملاً خارج از اراده و کنترل ما بود، اما اجازه ندادیم حتی یک
روز از حق شما ضایع شود؛ تمامی خسارات را ما متقبل میشویم چرا که همراهی و رضایت شما باارزشترین دارایی
نایت مووی است. ❤️
زندگی اسپنسر گریفیث زمانی تغییر میکند که یک شهاب سنگ به یک زبالهدان محلی میافتد، و او یک لباس Cybersuit، یک اسکلت بیرونی با هوش مصنوعی از کهکشانی دیگر پیدا میکند. وقتی اسپنسر لباس سایبر را می پوشد، تبدیل به آدم دیگری می شود...
در ساحلی آفتابی، سگی به نام دلبر که عاشق آب بود، با دلفینی به نام آبی دوست شد. آنها هر روز با هم در آب بازی میکردند و غذا به اشتراک میگذاشتند. دوستی آنها زبانزد خاص و عام بود.
یک مرغ دریایی به نام "لاکی" جوجه هایش را که هنوز به دنیا نیامده اند به گربه ای به اسم "زوربا" می سپارد و از گربه قول می گیرد سه چیز را حتما انجام دهد: اول آنکه تخمها را نخورد، دوم آنکه از تخمها در برابر خطرات مراقبت کند و در آخر بعد از به دنیا آمدن جوجه ها آنها را همانند یک مرغ دریایی برای پرواز آموزش دهد اما...
1 مرتبه نامزدی جایزه .اسکار. همچنین 8 جایزه و نامزد دریافت 28 جایزه دیگر.
ویکتور فن دورت و ویکتوریا دورگلات بنا به ملاحضات مالی و اجتماعی خانوادههایشان میخواهند با هم ازدواج کنند. در هنگام تمرین مراسم عروسی، ویکتور مدام خطابهای را که باید بگوید فراموش میکند. او به جنگل میرود و در حالی که خطابهاش را با خود تکرار میکند، حلقه را از شاخه درختی که مانند یک دست از زمین بیرون آمده است میگذراند. شاخه در حقیقت دست عروس مردهای است که از خاک بیرون مانده است. ماجراهای ویکتور، سرگردانیش در دنیای مردگان و عشق یک طرفه عروس مرده به او از این جا آغاز میشود...
فیفی با گنجی که پدرش به او داده بود به ویلای Drôlederepos بازگشته است. او با تامی و آنیکا آشنا می شود و آنها مانع از گرفتن طلای دزدان کارل رقصنده و بلوم می شوند...
لیتل فوت و دوستانش در مرحله بعدی گروه خود را تشکیل می دهند، زمانی که انبوهی از گالبرهای برگ خانه های آنها را ویران کرده بودند و این آنها را مجبور می کند خانه جدیدی پیدا کنند اما در عین حال جزیره ای مرموز را پیدا کنند...
یک دختر جوان فرانسوی که از چشم انداز فروش مدرسه محبوبش وحشت زده شده است، از هوش و حیله گری خود برای نجات آن استفاده می کند و در این راه دوست جدیدی پیدا می کند...
تولد آریلد است، اما پدرش فراموش کرده و طبق معمول سر کار می رود. مادر برای زایمان در بیمارستان است. بعد از ظهر پدر و پسر در بیمارستان به ملاقات مادر می روند...