همانطور که قول داده بودیم، تمامی روزهای از دست رفته بابت اختلالات سراسری اینترنت به اعتبار تمامی
کاربران افزوده شد. با وجود اینکه این قطعی کاملاً خارج از اراده و کنترل ما بود، اما اجازه ندادیم حتی یک
روز از حق شما ضایع شود؛ تمامی خسارات را ما متقبل میشویم چرا که همراهی و رضایت شما باارزشترین دارایی
نایت مووی است. ❤️
برنده 1 جایزه اسکار همچنین دریافت 3 جایزه دیگر. award
خدمتکاری ساده و سربازی کهنهکار و زخمی، هنگام اقامت در کلبهای سحرآمیز (افسونشده) که برای ماه عسل در نظر گرفته شده، تحت تأثیر عشقی که نسبت به هم دارند دگرگون میشوند.
"جو آلن" که به مدت دو روز ارتش را ترک کرده و به نیویورک رفته،با "آلیس" آشنا می شود."آلیس" می پذیرد مناظر شهر را به او نشان دهد به این ترتیب آنها روز را با هم سپری می کنند.در این زمان کوتاه آنها عاشق یکدیگر شده و تصمیم می گیرند ازدواج کنند...
سوئد شمالی در اواسط قرن نوزدهم. هفت کودک والدین خود را از دست می دهند و برای اجتناب از خانه فقیر ، آنها یک کوهپیمایی طولانی را در کوهستان آغاز می کنند تا زندگی بهتر پیدا کنند...
در طول جنگ جهانی دوم نیروی دریایی بازرگان راه نجات آمریکا و کشورهای مشترک المنافع را باز نگه داشتند تا این جزیره کوچک بتواند در آن بجنگد. حتی در اواخر سال 1943-1944 که این فیلم ساخته شد، کاروانها همچنان تدارکات ضروری حیاتی و همچنین مواد لازم برای مبارزه را فراهم میکردند...
دکتر ریچارد مارلو با استفاده از مراسم جادوگری و هیپنوتیزم قصد دارد همسر زیبای خود را که سال ها پیش مرده است، دوباره به زندگی باز گرداند. او قصد دارد برای این کار، عصاره ی زندگی تعدادی دختر جوان بی گناه را به همسرش منتقل کند. او این دختران را دزدیده است و در سیاه چالی در زیر عمارتش مخفی کرده است...
لندن سال 1902؛ “فیلیپ مارشال” (لاتون) یک مرد متاهل و همچنین غمگین بشکل اتفاقی با “مری گری” (رینس) که زنی بیکار و غم زده است آشنا می گردد. دوستی آنان کمکم عمیق تر شده و همسر "فیلیپ" از این رابطه آگاه شده و شوهرش را به افشا و رسوایی تهدید میکند و ...
برنده 1 جایزه اسکار همچنین دریافت 1 جایزه دیگر. award
در حالیکه ژاپنیها پیشروی خود در جنگ جهانی دوم را ادامه می دهند، "دکتر واسل" با کمک خدمه کشتی "ماربلهد" تلاش می کند از جاوه بگریزد. فیلم بر اساس داستان واقعی او و نجات چندین ملوان زخمی ساخته شده است...
جورج وینسون، جراح مشهور، با کمک نیروهای ماورایی از مرگ نجات مییابد، اما تحت سلطه زنی شیطانی به نام لیلیان قرار میگیرد. لیلیان با وسوسه کردن جورج، سعی در تصاحب روح او دارد.
داستان با قتل یک تاجر اسب شروع می شود که باعث آزاد شدن یک اسب نر سیاه رنگ می شود که در میان برف ها پرسه می زند و در دهکده مردم را به هنگام تاخت و تاز می ترساند...
هنگامی که یک بمب سرگردان در جریان بمباران لندن، تابوت یک خونآشام را از خاک بیرون کشید، یک گورکن بیخبر با برداشتن میخی که در قلب او فرو رفته بود، ناخواسته این هیولا را دوباره زنده کرد.